در کیستیِ روشنفکر
[ داستان تولد اين متن از اين قرار است که دوستان در خردنامه همشهري از صاحب اين قلم خواستند تا مطلبي براي شماره ويژه "روشنفکري"، که همين چهارشنبه منتشر خواهد شد، بنويسم اما اشتغالات من موجب شد که نتوانم در موعد مقرر مقاله وعده داده شده را تمام کنم و به آن ها تحويل بدهم. آن چه مي خوانيد مولود ناقصي است که شايد هنوز ولوج روح هم نشده باشد. اما حيف ام آمد بي تشييع دفن اش کنم؛ ي.م]
مراد از روشنفکر( intellectual ) در اين نوشتار کسي است که لااقل داراي اين چهار مولفه باشد:
1- دغدغه و اعتنا نسبت به آلام و مشکلات آدميان و کوشش براي کاستن آن
2- اعتقاد به اين نکته که پاره اي از مشکلات و آلام آدميان، به باور داشتن و به تبع آن تسلط يافتن آراء و انديشه هاي نادرست باز مي گردد و براي بهبود اوضاع انسان ها مي توان و مي بايست به نقد و اصلاح آن آراء پرداخت و بي اعتقادي آدميان به آن باورها به عدم تسلط آن باورها خواهد انجاميد و مشکلاتي که مرتبط با آن باورها و آراء شکل گرفته است مرتفع خواهد شد
3- داشتن نگاه انتقادي به باورها و آرائي که به زعم او مشکلات عملي بسياري در اجتماع و سياست براي انسان ها ايجاد کرده است
4- پذيرش حقانيت عصر جديد(اجمالا يا تفصيلا) و تنفس در فضاي فکري آن.
بر اساس اين تعريف،که تعريفي هنجاري( normative definition ) ونه توصيفي( descriptive definition) است،(خصوصا افزودن قيد چهارم آن را از تعريفي توصيفي به هنجاري تبديل مي کند) اگر فردي به يکي از مولفه هاي پيش گفته، بي اعتقاد باشد، تحت عنوان روشنفکر طبقه بندي نخواهد شد. مثلا اگر محتواي مولفه دوم مورد انکار قرار گيرد يعني کسي منکر اين باشد که تغيير جان آدميان به تغيير جهان آنان کمک مي کند، و اين تغيير جهان بر اثر تغيير جان، در مواردي به اصلاح امور و در مواردي به افساد امور مي انجامد، ديگر روشنفکر ناميده نخواهد شد. بر اين اساس و به عنوان نمونه ريچارد رورتي، فيلسوف سابقا تحليلي و اکنون پراگماتيست آمريکايي، و هم چنين مقرّر و پيرو ايراني او، علي ميرسپاسي را نمي توان روشنفکر خواند؛ هر چند هر دو دغدغه مشکلات آدميان در اجتماع، فرهنگ و سياست را داشته باشند و حقانيت عصر جديد را نيز پذيرفته باشند. بر همين منوال اگر کسي به مولفه چهارم باور نداشته باشد يعني حقانيت عصر جديد را نپذيرد، ديگر روشنفکر نخواهد بود. بر اين اساس و به عنوان نمونه دکتر حسين نصر، متفکر سنت گراي ايراني معاصر، را نمي توان روشنفکر خواند؛ هر چند دغدغه مشکلات و آلام بشري را حتا در سطح بين المللي داشته باشد و معتقد باشد که باورهاي نادرست آدميان در شکل گيري مشکلات و وارد آمدن رنج بر آنان موثر بوده است و علاوه بر آن داراي نگاه انتقادي نسبت به آن باورها و آراء مشکل آفرين نيز باشد. ( در نمونه دکتر نصر، او معتقد است که سر برتافتن انسان معاصر از خرد جاويدان(eternal wisdom) که اديان بزرگ گذشته واجد آن بوده اند، موجب به وجود آمدن مشکلات و آلام براي بشر معاصر، به عنوان نمونه مشکلات زيست محيطي، شده است).
آن چه تا به کنون بيان شد تماما در باب اين بود که روشنفکر چه کسي «است». اکنون براي وضوح بيشتر تعريف روشنفکر، به اين بحث پرداخته خواهد شد که روشنفکر چه کسي «نيست»:
روشنفکر همان آکادميسين نيست. آکادميسين کسي است که در يک يا چند رشته علمي، صاحب تخصص/اطلاعات تفصيلي است و به تحقيق و/يا پژوهش و/يا تدريس در آن رشته/رشته ها مشغول است. روشنفکر مي تواند آکادميسين باشد(مانند ژان پل سارتر و نوآم چامسکي) و يا نباشد(در نمونه ايراني آن مانند جلال آل احمد).
روشنفکر همان مبارز اجتماعي- سياسي هم نيست. روشنفکر مي تواند مبارز اجتماعي- سياسي باشد (مانند ژان پل سارتر و نوآم چامسکي) و مي تواند نباشد (درنمونه ايراني آن مانند مصطفا ملکيان).
نکته ديگر آن که واژه روشنفکر بر خلاف معني لفظي آن، (:کسي که فکر روشني دارد) در معني اصطلاحي اش، لزوما واجد معنا و بار ارزشي مثبت نيست بلکه در معنايي خنثي به کار مي رود. (ضمنا تجويزي/ هنجاري بودن تعريف ما منافاتي با خنثي بودن آن ندارد). از همين رو است که مي توانيم از ترکيب هاي معنادار و غير پارادوکسيکالي مانند روشنفکر خوب، روشنفکر بد، روشنفکر ديکتاتور، روشنفکر فاشيست و غيره سخن بگوييم.

نظرها
تست
Posted by: داريوش | January 22, 2006 3:08 AM